Deep In My Heart
دختره ازدواج کرده بود، نامزدش براش گوشی کوکی
خريده بود. نميدونم چرا، نميدونم چرا همش بايد زجر بکشم! تا
کی؟ آخه تا کی؟ دارم فيلم تماشا ميکنم، اين مادر احمقم هر بار سرشو ميگذاره عين
گوسفند مياد تو اتاقم! انگار اينجا کاروانسراست! آخه چرا مقدر شده همش زجر بکشم؟
اينقدر بدبختم که حتی نمیتونم برم شوهر کنم و گورمو گم کنم! انگار هميشه تو همين
قبرستون بايد باشم و زجر بکشم! آخه من چه گناهی کردم؟ اصلاً نميفهمه که آدم وقتی در اتاقشو ميبنده
يعنی حتماً دليلی داشته ديگه! زندگی برام زجر آوره. ممکنه مثل امروز خيلی هم حالم
خوب باشه، اما با يه حرکت غير قابل تحمل، من به زير کشيده ميشم، له ميشم. دلم آغوش
يک مرد ميخواد، برام هم فرقی نميکنه کی باشه! فقط ميخوام مثل يه فاحشه باهاش 11
دقيقه باشم و هر کدوم بره پی کار خودش! کاش پسر بودم! کاش اينقدر بدبخت نبودم، کاش ما
دخترا مجبور نبوديم تا ازدواج باکره بمونيم! کثافتا، جور همه چی رو بايد ما زن ها
بکشيم! مگه ما مثل شما نيستيم؟ شما که هر غلطی دلتون بخواد انجام ميدين، پس من چی؟
پس ما چی؟ چرا ميگذارين سرتونو کلاه بگذاريم؟ چرا ميخواين دروغ بشنوين؟ چرا اينقدر
راجع به ما زن ها فضولی ميکنين که حتی ميخواين تو ک.و.ن.مون رو هم بدونين چه
خبره؟!! چرا من اينقدر بدبختم که کارای خصوصی بدنم هم دست خودم نيست؟ دلم ميخواد با يک مرد همبستر شم، تنش، مخصوصاً
دستاش گرم باشه، مثل اون "قبليه" عوضی موقع ص.ک.ث اينقدر اسمم رو هم صدا
نزنه! ميخوام صدای نفس نفس زدن هاشو بشنوم، ميخوام تنمو لمس کنه، ميخوام دستامو
محکم بگيره، چرا ميخوام اين مرد دوستم داشته باشه؟ نه! من الان يه فاحشه م، نبايد
به کسی دل ببندم! فاحشه ها هميشه بدبخت ترينن. بعد التحرير: دلم سيگار ميخواد، و مشروب زياد
که گرم شم! بعد التحرير: خيلی تنهام، کاش مردی بود که
دوستش داشتم، که دوستم داشت، و اين عشق هيچ وقت يک طرفه به هرز نميرفت. بعد التحرير: عوضيا مسنجر رو بستن، آخر هفته
من و علی قرار چت داشتيم. همينجوری باعث شده بودن ميونه ی من و شهاب هم خراب شه.
"ه"
آنفولانزا گرفته، بيچاره اونم دقيقاً زمانی که يادم رفت يکی از دی وی دی های پسر
خاله شو بهش بدم، افتاده تو خونه، يکی از اين شبا که حالش خيلی بد بود، نيمه شب
بهم اس ميده و ميگه معلوم نيست چه اتفاقی براش بيفته و به خاطر همين شماره ی
دوستشو بهم داد که اگه يه موقع جواب مسيجمو نداد، من با خبر شم! گفت "زبدگيه
ديگه!" چند ساعت بعد از فرستادن مسيجش من اينو خوندم. وای چشمتون روز بد
نبينه، تا صبح کابوس ديدم! خواب ديدم اون اينجاست بين من و خانواده م و داره
ميميره! صبح به خاطر اينجور صحبت کردنش کلی دعواش کردم، بعد يادم افتاد که اگه من
يه روز سردرد داشتم، اون روزی 3 بار حالمو ميپرسيد، اما حالا که هر روز خونه است،
من انگار نه انگار! گاهی فکر ميکنم انگار واقعاً گربه بودنم رو
حفظ کردم ها، من متولد سال گربه م، و اگه بدونين گربه ها تا وقتی چيزی بهشون بماسه
به آدما نزديک ميشن، منم... چند شب پيش که اتفاقی آن شدم، ديدم علی آنلاینه،
با هم کلی صحبت کرديم، بعد هم به اين نتيجه رسيديم که اون متولد سال خروسه و منم
گربه، گفت "تو منو ميخوری!" منم مثل
يه خانوم گربه ی متشخص چند بار پشت سر هم پلک زدم و گفتم "نه، اين
چيزا هميشه هم جور در نمياد!" و خدا
رو شکر که مردا اين چيزا رو آنچنان باور ندارن! ميدونم که يه لقمه ی چرب و نرمه! نسبت
به محمد هم کمی احساس پيدا کردم البته... که بيشتر سعی در ايگنورش دارم!
الان تو دورانی هستم به شدت به سمت يه مرد تمايل دارم و جالب اينه که همه رو دوست
دارم! خيلی دلم ميخواد کسی رو داشتم که آينده مو باهاش ميديدم، اما خب همه که
نبايد همون اول زندگيشون با عشقشون آشنا شن، يه سری هم صبر پيشه ميکنن، مثه منه
طفلک! بعد التحرير: اين روزا به شدت از يکی از مجری
های معروف يکی از کانالهای ماهواره ايی خوشم مياد، ميترسم اسمشو يا اسم اون کانال
رو ببرم و با سرچ به اينجا برسه! ولی خيلی دوستش دارم، خيلی خيلی زياد، يه جورای
هم چند باری از طريق ايميل باهاش در ارتباط بودم، و چند تا سؤال ازش پرسيدم اما
افسوس، به اين راحتی ها که آدم به کسی نزديک نميشه، منم که نميتونم دم به دقيقه يه
سؤال از خودم در بيارم و خودمو بهش بچسبونم، دورش به اندازه کافی پر از دختر هست! اونوقت
اونجوری يکی به دخترای لوسه طرفدارش اضافه ميشه! و به خاطر علاقه به همونه که با
علی که اهل همون کشوره آشنا شدم، افرادی با يه سری موقعيت های شبيه اونو جذب
ميکنم! بعد التحرير: فکر ميکنم از تنهاييه که وارد اين
عشق های دختر نوجوونا شدم!
اين روزا شايد بيشتر از هميشه احساس تنهايی
کنم، همينطور هم به همون اندازه سعی ميکنم منطقی فکر کنم، چند وقت پيش توی چت با يکی از بچه ها آشنا شده بودم به اسم
کيوان، ازم دقيقاً يک روز کوچيکتره، شايد هم کمتر از 24 ساعت باشه، به هر حال برای
هر دومون جالب بود، البته من و "ه" دقيقاً تو يه روز دنيا اومديم، با يکی
از دوستای ديگه م هم که البته منهای 3-4 سال، فقط يک روز تولدمون با هم فاصله
داشت. يه روز که خانواده م بيرون رفته بودن و من
حالم خوب نبود و موندم خونه، تو چت باهاش آشنا شدم، علايق مون شبيه هم بود، و
انگار طالع بينی رو از بر بود! تموم ريز خصوصيات ماه تولدمونو ميدونست! امروز صبح که آن شدم
ديدم بالاخره خسته شد بس که دنبالم گشت و منتظر موند و آخر شماره شو داد، منم بدم
نيومد باهاش ارتباط داشته باشم، يه کم آدم عجيب غريبی هست، اما بدک نيست، تازه
قرار نيست چيزی بشه، دو تا دوست معمولی هستيم. پنج شنبه هم آن شدم و ديدم هيچ خبری از علی
نيست! آقا فردا شبش برام آف گذاشت که "نيستی؟" احتمالاً ايشون با دوست
دخترشون اون شب برنامه داشتن که منو فراموش کردن. محمد هم آن بود اما بايد ميرفت
کلاسش و چيز خاصی بين ما رد و بدل نشد. در عوض با يه نفر ديگه انگار داشتم ميچتيدم
اما الان هر چی فکر ميکنم چيزی يادم نمياد!!! آها! فکر کنم داشتم با "ه" ميچتيدم! همش هم
داشتيم چرت و پرت ميگفتيم، اصلاً شبيه چت نبود! راجع به سايت دانشگاهمون بود و... کاش يکی بود
که تموم شرايط دلخواهمو داشت و مهمتر از اون، عاشقم بود، تا دوستش داشتم، تا وقتی
بهش فکر ميکردم دلگرم ميشدم، يا بهش تکيه ميکردم و مجبور نبودم اين همه بغض رو
قورت بدم و وقتی بخوام از بدبختی هام بنالم لبمو گاز بگيرم! اصلاً من نبايد بنيامين گوش بدم چون بعدش هوايی
ميشم! اين اشعار عاشقونه هر کسی رو ميبره به دنيای خودش. "کنار گريه خوابيدم
بازم خواب تو رو ديدم..تو خواب از خواب ترسيدم، تو ميرفتی.. تو ميرفتی و ميديدم تو
ميرفتی.. ازت از عشق پرسيدم تو هم شعر عجيبی زير لب خوندی که معنيشو نفهميدم..داد
زدمو نشينيدی.. فرياد زدمو تو نديدی" آخرين باری که پيش يه فالگير رفته بودم، اون
زن گفت من توی 22 تا 24 سالگيم ازدواج ميکنم، گفت ممکنه الانا يه آشنايی پيش بياد
اما ازدواجم به طول می انجامه. چرا همه يکی رو دارن که آينده شونو باهاش قسمت کنن؟
پس من چی؟ خسته شدم بس که از مرد جماعت خودمو پنهون کردم، خسته شدم بس که نخواستم
کسی منو ببينه. بعد التحرير: وظايف خيلی سنگينی بر گردن من
است، تمام کاهلی جوانی های پدر و مادر سهل انگارم بر دوش های ظريف من است، تمامی
آن مخارج لعنتی ...
ديگه رو آدمايی که هيچ صنمی با من ندارن حساب
نميکنم. گاهی اتفاقاتی ميفته که اگر چه تو رو به حد جنون ميرسونه، اما کمکت ميکنه
تا يه پله بالاتر بری، اون لحظات اگر چه نميتونی اين مقوله رو درک کنی، اما درست
وقتی که مدتی از اون گذشت و کمی سرد شدی، تازه ميفهمی که چه چيز هايی رو مديون
وضعيت الانت هستی. گول خوردم، ساده بودم، بچه م، در مقابل با جنس
مخالف بلد نيستم دلبری کنم، آروم ميشم و رهبری تمام شرايط رو ميسپرم دست طرف مقابلم
و با اين کار بزرگترين اشتباه رو مرتکب ميشم. عاقل کسيه که از اشتباهش درس بگيره. گريه
ميکنم؟ خيلی درد داره؟ خب بايد درس بگيرم تا دفعه بعد تکرار نشه، تنهام؟ ميخوام با
کسی آشنا شم که عشق واقعيمه؟ خب يا بايد صبر کنم، يا با تدبير و البته آگاهانه با
قدم های کوچيک گام بردارم، گام بزرگ يعنی چاله. زندگی همينه، عاشق ميشی، شکست ميخوری، عاشق
ميشی و فکر ميکنی ديگه غير اين تو دنيا وجود نداره، و بازم
شکست ميخوری! همينه، زندگی همينه، آدما همينن، ما همينيم، فقط سعی ميکنيم عصيان
کنيم، بر خلاف مسير جريان آب شنا کنيم، اما باز قدرت آب ما رو ميکشه به همون طرف
که بايد. فقط بايد بخوايم تا به اون چيز دست پيدا کنيم، بی هدفی مساويست با مرگ،
مرگ روح. دو تا دوست دارم که خارج از ايران زندگی
ميکنن، نميدونم تا چه حد ميتونم تو عاشق کردنشون پيش برم، با يکی همين دو شب پيش
آشنا شدم، علی تو انگليس زندگی ميکنه و يه کمپانی داره، تا مقطع کارشناسی هم اونجا
درس خونده، اون دوستم محمد که البته مدتيه همديگه رو ميشناسيم، دانشجوی دکترا تو
کاناداست، از نظر مالی شايد به وضع اون يکی نرسه، اما تحصيلاتش بالاست. ديشب همزمان با هر دوشون ميچتيدم، محمد تو فيس
بوک دختر تو اد ليستش زياد داره، که اکثراً هم کلاسی هاش هستن، اما خب اين دليل نميشه
که ديشب بعد مدت ها آن شده بودم، برام دلتنگی نکنه و کلی تحويلم نگيره. البته دیگه
به کسی دل نميبندم و در عين حال آگاهانه رفتار ميکنم، شايد تو روابطم شور آنچنانی
ايجاد نکنه، اما سعی ميکنم از تدابير زنانه م که تا به حال کمی از اون رو کشف کردم
و بايد بقيه ش رو هم کشف کنم، استفاده کنم. فکر نکنين علی اوضاعش بهتر از محمده، اونم با
دوست دخترش زندگی ميکنه و البته ما چشم جولی رو دور ميبينيم با هم ميچتيم، به هر
حال هيشکی دختر ايرونی نميشه، اونم از نوع دوست داشتنيش. خودتو دوست داشته باش و
به خودت احترام بگذار، مطمئن باش لياقتت خيلی بيشتر از يه بچه ريقو ئه که اين همه
مدت باهات دوست بوده، اين همه کنارت بوده اما نفهميده تو واقعاً کی هستی. ديشب يکی
ديگه از دوستام هم آن بود، يه دوست قديمی که سه ساله همدیگه رو ميشناسيم، اون
واقعاً با ديدن من متعجب شده بود، دائم بهم ميگفت: آنجليکا چه تغيير کردی تو! بزرگ
شدی، هم افکارت خيلی بزرگ شده، و هم برا خودت خانمی شدی و خوشگل شدی... من تا وقتی که با لوسی دوست بودم، به شدت دچار
کمبود اعتماد به نفس بودم، اصلاً خودمو نميديدم، بس که اين جونور لوسی دائم داشت
انرژی ميفرستاد تا با پسرا دوست شه، همه هم عين آهنربا بهش ميچسبيدن! منم بچه ی
آرومی بودم دغدغه م جذب پسر نبود، روزام بالاخره بدون پسر هم ميگذشت و البته
ميدونستم داشتنش يعنی تشديد دردسر! نبود لوسی هم ديگه گريه نداره، باعث شده من
بتونم خودمو پيدا کنم، وابستگی واقعاً کمر شکنه. بگذريم، حالا اين دو تا دوستام هر دو هم تو
همين سنين 28-9 سالگيشونن، منم که ميدونين انتخابم چه جور آدماييه! اما خب گفتم
که، روشون حساب نميکنم، باهاشون دوستم، نزديک هم ميشم، اما نميخوام جوری شم که با
رفتنشون دنيام خاکستر شه. حرف باد هواست، امروز ميگه دوستت دارم و اينکه حرفش مهم
ترين سند و مدرکه و به غير تو به هيچ کس تا ابد فکر نخواهد کرد و همسرش خواهی بود،
اون وقت فردا که گذاشت رفت، تو نميدونی حتی چه خاکی رو به سرت بريزی! سه چهار ماه ديگه ميرم تو 23 سالگی و ميدونم
هيچ اتفاقی نيفتاده، اون فلج نشده، سکته نکرده، یا نمرده که نتونه 10 ماه با من تماس
بگيره، اون فقط تا اونجايی که ميخواست سوء استفاده کرد و رفت همين، حتی اگه به
قيمت زدن حرفا و خواب و خيالات قشنگ شه،دلشو زدم، به همين راحتی، چه فرقی ميکنه که
چی خونده و چه کلاس اجتماعی داشته؟ خوب ميدونيم آشغال فراوونه و همه جا پيدا ميشه.
آشغال فقط ميتونه ظاهرش رو درست کنه، اما درونش هميشه يه آشغال باقی ميمونه، وقتی
يه نفر اينقدر نفهم باشه که ندونه با رفتنش چه بلايی رو سرت مياره، پس همون بهتر که
هر چه زودتر از جلو چشمای آدم گم شه. تو فاميل شخصی هست که شرايطش شبيه همين کسيه
که قبلاً دوستش داشتم، دکتر و 36 ساله، يه دوست دختر هم داره دقيقاً هم سن من، خانواده
ی دوست دخترش به خاطر فاصله سنی زيادشون مخالف ازدواجشونن، و فاميل دخترای زيادی
رو برای ازدواج يا آشنايی معرفی ميکنه اما اون ميدونه که دوست دخترش چقدر بهش
وابسته است و دلش نميخواد يهو پشت دختره رو خالی کنه تا اون با سر زمين بخوره. همينه،
زندگی همينه، تو يه غذای خوب رو از منو انتخاب کن و منتظر و مطمئن باش که به زودی
گارسون مياره. بعد التحرير: تغيير کردم، هان؟
تو ماشين
نشستم و همينطور که سريع از مناظر مختلف عبور ميکنيم به اين فکر ميکنم که چه خوبه
من تنهام، چه خوبه که هيشکی تو قلبم نيست، واقعاً چه خوبه. اينجوری ميتونم تنهايی
از همه چيز لذت ببرم. عجيبه چند
روز پيش پيغام اد شهاب تو ياهو مسنجر به دستم رسيد، منم با لذتی بی توصيف دينای اش
کردم، ها ها ها.. گفتم که اين پسره خله، اول ديليتم کرد، بعد دوباره خواست اد کنه!
منم ديليتش کرده بودم و فرقی به حالم نميکنه، لابد فکر کرد اگه دفعه بعد تو سايت
دانشگاه منو ديد بتونه تو چشمام نگاه کنه، ابله! فکر کنم دو شخصيتی بود، آره بدون
شک بيماريش همينه. اما مشکلی که
اين روزا گريبانگيرم شده اينه که من دوباره سگ شده بودم! يعنی خدا رحم ميکرد اگه
کسی منو کمی عصبانی ميکرد، يهو چنان ديوانه ميشدم که بعدش معلوم نبود چه کاری
انجام ميدم، کسی رو ميکشم تا يه چيزی رو به جايی ميکوبم و چيزی رو داغون ميکنم.
تقصير مادرم هم بود، با اين دودل بودن هاش ديوونم ميکنه، منم اول دو بار محکم با
دست کوبيدم تو سرم، خيلی محکم ها! قشنگ صدای سرمو شنيدم! بعد هم چون نميدونستم اين
خشم رو کجا و چيکار کنم يهو جا چسبی رو از رو ميز برداشتم و محکم پرتش کردم تو
ديوار، 70 تا تيکه شد! بعد هم عين خل ها نفس نفس ميزدم، انگار بعد از 7 راند بوکس
برگشتم! در اين مواقع
من خيلی خودمو مهار ميکنم، وگر نه اصلاً معلوم نيست دست به چه کاری بزنم! يه بار
که با مادرم دعوا کرده بودم مادرم هم تأييد کرد که قصد داشتم بکشمش! چون خشممو
سرکوب کردم، حالا اون هم آتيشه زير خاکستره و هر چند وقت يه بار برام دردسر
ميسازه، واقعاً نميدونم اين قضيه ها تا کی ادامه پيدا ميکنه! اون يه اژدهای خفته
است که اگه بيدار شده ميخواد همه جا رو به آتيش بکشه! ميدونم که به يه روانکاو
احتياج دارم، اما نميتونم. جايی بودم که
نميدونم کجا بود، بعد فهميدم که حامله م! از کی؟ انگار از "قبليه" ! بعد
هم فکر ميکنم که تو اين ماه های اخير ما حتی با هم تلفنی هم صحبت نکرديم، چه برسه
به...! اونم بود، يه
جايی همون دور و بر، يه بار هم دو کلمه باهاش صحبت کرده بودم، يه جايی مثه کلاس
بود و اونم انگار يکی از دانشجوا که تو کلاس نشسته بود! از کنارش رد شدم، آروم
سلام کردم، اما اون جواب نداد، حس کردم خيط شدم، اما نشستم يه صندلی پشت سرش، کمی
طول کشيد اما بالاخره برگشت عقب و سر صحبت رو باهام باز کرد. جای ديگه ايی
بودم، آدما نبايد ميفهميدن من حامله م، اول شکمم کوچيک بود، اما کم کم ديگه نه،
يادمه از پله ها هم که بالا ميرفتم برام سخت بود، تو يه سری ماجراهای ديگه هم
بودم، اصلاً يادم نمياد، يه آدم سخت گيری هم بود که هيچ ازش يادم نمياد. قبليه عين
بزغاله پشيمون شده بود و دوباره داشت به سمت من متمايل ميشد، من خوشحال بودم؟يا
ناراحت؟ دلم نميخواست بکشمش؟ دلم نميخواست سرشو محکم بکوبم به ديوار؟ بعد التحرير:
تأثير فيلم ديشبيه که ديدم! (البته تو فيلم يه خانومی بود که اتفاقی حامله شده
بود.) بعد التحرير:
ناخوداگاه من، هدفش از اين خواب چی بود؟ يعنی فکر ميکنه اگه من... ميتونستم به نوعی
رابطه مون رو حفظ کنم؟ چطوری بهش حالی کنم که اون يه عوضی بود و بس؟ بعد التحرير:
ناخود آگاه من هنوز دوستش داره؟ يا که به خاطر موقعيت هايی که داشت کيس خوبی بود؟
اما در هر صورت اون رفته ميفهمی؟ ميفهمی؟ تو ميدونی که من مغرور تر از اونم که به
کسی التماس کنم، حتی بهش زنگ بزنم! بعد التحرير:
اصلاً اينجوری نيست که روزا به اون آقای دکتر دخترباز فکر کنم، اما نميدونم چرا
خواب هام اينجورين، من اصلاً بهش فکر نميکنم و خيلی هم خوشبختم، اما خواب هام... بعد التحرير: So fuck you, fuck
you, fuck you And all you didn't do I said bleed it, bleed it, bleed it There's nothing in you And do you hate me, hate me, hate me,
hate me so much That you can't let me out, let me out,
let me out Of hell when you're around Let me out, let me out, let me out Hell when you're around Let me out, let me out, let me out
حالم خوبه،
نه اينکه فکر کنين من دائم تو فکر اون "قبليه" م، نه، يه موقع هايی خودش
پيش مياد، يهو يه چيزی ميشه يا ميبينم و بعد به ياد اون ميفتم، و البته اینجوری هم
نیست که همش تو فکرش باشم نه اصلاً! ببينيد من با اينکه رابطه مون از دست رفت مشکلی
ندارم، مشکل من اينه که اين آقای دکتر عوضی -که چقدر دلم ميخواد اسمشو همه جا داد
بزنم و آبروشو ببرم- چرا منو به بازی گرفت، اگه ميخواست دوست باشيم، خب برای من
مسئله ايی نبود، با هم دوست بوديم، مشکل اينه که خودش حرف ازدواج رو زد.. گيريم حتی
اولش قصدش همين بود خب؟ بعدش که جا زد چرا بهم نگفت؟ مگه من هويج بودم؟ هنوز هم برام
سخته باورش که من بازيچه ی دستش بودم، من يه عروسک کوچولوی خوشگل بودم که دهنشو آب
مينداختم! ببينيد از ديدگاه روانشناسی خود آگاهم از فکرش بيرون اومده، اما درون
ناخود آگاهم هنوز دلش هست، هنوز هضم نکرده، و من نميتونم جلو شو بگيرم. ميگن هر
اتفاقی يه نتيجه ی خوب داره و يه نتيجه ی بد، برای من نتيجه ی خوبش اينه که ديگه
به حرف هيچ احد الناسی گوش ندم، اگه هم شروع کنه از عشق گفتن فکر ميکنم ک.. شر
ميگه!
1. با يه
پسری دعوا ميکنم و حسابی کتکش ميزنم، آخرش فکر ميکنم اينجوری که اون زمين افتاده
حتماً مرده، چيزی بين شک و يقين، اما قدرت ريسک ندارم، فرار ميکنم، زمانی که
ميدويدم بيشتر حس ميکردم اون مرده، بيشتر مطمئن ميشدم، جاهای مختلفی قايم شدم، زير
يه پل، توی خيابون، تو خونه ی مادربزرگم که اتفاقاً يه دريچه بزرگ داشت که از اون
همسايه که خواهرم بود! ميتونست ما رو ببينه. من فرار کرده بودم، پنهان شده بودم،
چون من اون پسرو کشتم! 2. همراهش به
يه ساختمون نيمه کاره رفتم، با "قبليه"، اونجا کلی آدم بود، مثل اين بود
که انگار ميخواستيم نقشی رو با هم اجرا کنيم، مثل يه گروه تاتر يا سينمايی، طبقه ی
بالای ساختمون به نسبت ظاهر بهتری داشت، همه جمع بودن، "قبليه" و من هم
اومديم، بعد پسری که اتفاقاً شبيه يا خود پارسا پيروزفر! بود دستمو ميگيره و به يه
اتاق کوچولو که شبيه آسانسور آينده ی ساختمونه ميبره، منو با حرارت ميبوسه و بغلم
ميکنه، خودشو بهم ميچسبونه، منم خوشم مياد، ميدونستم که دارم به "قبليه"
ی عوضی خيانت ميکنم اما خوشم مياد، من از خيانت به "قبليه" لذت ميبردم. بعد التحرير:
خدا نکنه اين وبلاگ رو يه روانشناس بخونه، چون کاملاً ميفهمه چه مرگمه. بعد التحرير: You
son of a bitch, leave me alone! بعد التحرير:
چرا رهام نميکنه؟ منم حق دارم عشق رو بچشم، منم حق دارم دوست داشته شم. بعد التحرير:
برای يه مدت کوتاهی که با اريک آشنا شدم تونستم اين حس رو بچشم، اريک که دور شد
دوباره تموم غم و غصه های اون "قبليه" رو سرم آوار شد، بعد هم با
"ش" آشنا شدم که.. اما مشکلات با "ش" باعث شد که
"قبليه" رو فراموش کنم و از افسردگی وحشتناکی که دچارشم در بيام. حداقل
تنها فايده ی "ش" الدنگ اين بود که يه سری غم و غصه به بقيه اضافه کنه!
اوضاع خوبه،
دلم نميخواد ديگه غر بزنم و گله کنم، فقط پريشب خواب ديدم تو خونه ی يکی از اقوامم
و طبقه ی پايين خونشون من زندگی ميکنم و يه دختره، "ش" هم طبقه ی بالاست
انگار، من و اون دختره، مخصوصاً اون، از "ش" خوشمون مياد و آخرش
"ش" اون دختره رو اعتنا نميکنه و يه جورايی منو تحويل ميگيره! آخرش هم
حدس بزنين چی شد؟ هيچی، بازم با بی رحمی و خيلی راحت ولم کرد! خيلی از
عقايدم رو دارم عوض ميکنم، ديگه نميخوام بشينم تو خونه و بگم من يه پارتنر خوب
ميخوام، يا بشينم يه گوشه و بگم من چه تنهام، يکی رو ميخوام که فلان باشه و.. تا وقتی
که من دست رو دست بگذارم همينه. البته تو شرايطی هستم که اصلاً احساس نميکنم به يه
نفر جنس مخالف احتياج دارم. نوشتن برام کافيه.
همش تو فکر
منه، دائم اس ميده، اگه هم جوابشو ندم هزار تا اس ديگه ميده که بپرسه ناراحت شدی؟
ببخشيد ببخشيد! وقتايی که تو حال خودم هستم حسابی کفريم ميکنه، واااااای! خواهش
ميکنم کمکم کنين، جدی ميگم، ممنون ميشم اگه يه راه حل جلو پام بگذارين، من نميدونم
با "ه" چيکار کنم، هم ديوونم کرده، هم بچه ی خوبيه و دلم نمياد جوری
باهاش برخورد کنم که شخصيتش خورد شه، چه جوری بهش بفهمونم که پاشو از گليمش درازتر
کرده؟ مورد بعدی هم
اينه که من و لوسی دوستای مشترکی داريم، برای همين همچنان مجبوريم همديگه رو
ملاقات کنيم، ديگه برای دوستيمون گريه نميکنم، ديگه دوستش ندارم، به نظر خودم من
برای اون شبيه اون دختره توی فيلم American Beauty بودم، اصلاً همونجوری بودم، ازم استفاده کرد تا به پسر خاله م
نزديک شه و خيلی چيزای ديگه، خودش شخصيت جنگجويی داره و خيلی وقتا منه صلح طلب رو
شير کرده و دسته گل آب دادم، و خودم تو يه دردسر بزرگ افتادم، خيلی وقتا هم به
خاطر داشتن چنين پدر و مادری بهم حسرت ميبرد، چون پدرش آدم مزخرفيه، لوسی هميشه
خودشو ميکشت تا مادر و پدرشو راضی کنه تا بتونه با بچه ها اردو بره، و پدر مادر من
خيلی راحت ميپذيرفتن، بينگو! ورق برميگرده، من لو ميرم و ديگه هيچ وقت نميتونم
اردو برم، اما لوسی همچنان با اصرار هاش که هميشه کار خودشو ميکنه به بيرون رفتن
هاش ادامه ميده، و چه جاهايی هم که نميره! هميشه هم عصبی بود! از اين رفيق مزخرف
تر هم ميتونه آدم داشته باشه؟ اوايل که باهاش دوست بودم مادرش تعجب ميکرد، ميگفت
هيشکی تا حالا نتونسته بود با لوسی کنار بياد، اما من دختر آرومی بودم، با ادا
اطواراش راه ميومدم، به شدت هم عقده ی خود کم بينی داره، همش دلش ميخواد بدونه
آدما راجع بهش چی ميگن! هی ميخواد تعريف بشنوه! اصلاً برا همين هم اين همه آدم دور
خودش جمع کرده، بيخيال، فقط اين روزا دارم فکر ميکنم که آيا چيزايی رو که تو دلمه
و از دستش دلگيرم رو بهش بگم يا اينکه ديگه رهاش کنم و اون ديگه دوست من نيست؟
چيکار کنم؟ بعد التحرير:
اين قضيه ی "ش" دقيقاً مثل همين شعره ريچارد براتيگانه تقريباً با يک
سلام ساده همه چيز آغاز
ميشود آنقدر گريه
ميکنی، تا خوابت ببرد ولی هنوز
حيرانی که او به کدام
گوری رفته.
| Design By : Night Skin |


